مقدمه :

یکی از برجسته ترین ویژگی هاي دوران معاصر استیلاي همه جانبۀ علم در تمامی عرصه هاي حیات بشري است. جها نبینی علمی، به عنوان مطمئنترین و دقیقترین چشمانداز ممکن به هستی، چنان با وجود بشري درآمیخته که تعیین کنندة بلامنازع جهت گیريهاي حیاتی اوست.پس تکلیف جهانبینی فلسفی چه می شود؟ این سؤال همان کابوسی است که خواب فیلسوفان معاصر را برآشفت. توجه به این نکته در فهم تحولات فلسفی معاصر از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است.(بیان ,90, ص 27)
در طول تاریخ فلسفه، بشر همیشه دغدغه نسبت‌سنجی خود با اندیشه و حقیقت را داشته است اما در تحولات سریع پس از دوره رنسانس اروپا، نگره‌های بسیار متفاوتی به این مساله طرح شده است.نزاع بین ایده‌آلیسم و رئالیسم با اینکه به فلسفه یونان برمی‌گردد، در دوره جدید به شکل دیگری بروز نمود.در دوره مدرن وقتی حوزه متافیزیک به وسیله کانت، در هاله‌ای از ابهام به عقل عملی احاله شد و مفاهیم عقل نظری، رازهای پنهان به حساب آمد، رسالت فلسفه چیزی بیش از تعیین حدود کاربرد عقل نبود.همین، مبدأ حرکت سنگینی درباره فلسفه شد که ماهیت کشفی آن را برداشته، به آن وجهه انتقادی داد و در طول این سیر، قرن بیستم پویش نویی را تدارک دید که رسالت فلسفه را نه کشفی و نه انتقادی، بلکه ایضاحی می‌دانست و کار عقل را روشن نمودن مفاهیم و گزاره‌ها تلقی می‌نمود.این جریان، همان گرایشی است که به "فلسفه تحلیلی" معروف شد.(حائری،83،ص23)
فلسفه تحليلي فلسفه غالب در كشورهاي انگليسي زبان (آمريكا، انگلستان، كانادا، استراليا و نيوزيلند) در قرن بيستم است. مهم ترين ويژگي اين نحله فلسفي توضيح و تحليل ساختار فكر از طريق تحليل هاي منطقي و زباني است. (معماری،89، ص 33)
در نزد بسياري از فيلسوفان تحليلي ايضاح گزاره هاي فلسفي از طريق تحليل مفاهيم راه گشاي حل مسايل فلسفي است. فلسفه تحليلي داراي سه شاخه اصلي است: مكتب كمبريج، پوزيتويسم منطقي و مكتب آكسفورد. انديشه هاي فيلسوفان تحليلي بر حوزه هاي مختلف دانش، از جمله اخلاق، سياست، حقوق، و تعليم و تربيت تاثيرگذار بوده است.(هکر،86، ص125)
 معرفي اجمالي فلسفه تحليلي هدف اصلي نگارش اين مقاله است
واژه های کلیدی
1-    فلسفه ی تحلیلی، 2- مکتب کمبریج 3- پوزیتویسم های منطقی 4- مکتب آکسفورد5.راسل 6.فرگه7.ویتگنشتاین
تحلیل وفلسفه:
ازلحاظ معنا،اصل صادقی درهمه علوم وجودداردوآن اصل میگوید درمواجه بایک مساله پیچیده باید،این مساله رابیابیم وبه اجزایش انالیزکنیم وراجع به آن اجزابحث کنیم وبعددوباره ازتحلیل به ترکیب بازگردیم .دراصل آنالیزیعنی جداکردن ازهم،یعنی مساله دشواری  رابه اجزای ساده تری تحلیل کنیم.وبعدباآن تحلیل ،تکلیف آن مساله اولیه راروشن کنیم .این درواقع یک روش حل مساله است که هم درریاضیات وهم درفلسفه کاربرددارد(مقربی،88، ص47)
ایزرایل شفلر( 1922)، فیلسوفی آمریکایی
در تعریف فلسفه می گوید: "فلسفه، جستجوی یک بینش کلی بر پایه ی عقلانیت و منطق است. از لحاظ تاریخی به کسانی فیلسوف گفته می شود که در موضوعاتی چون طبیعت جهان فیزیکی. ذهن، علیت، فضیلت، قانون، تاریخ و اجتماع تفکر و تفحص کرده اند. یک فیلسوف با ابزار دلایل و شواهد در جستجوی دقت و وضوح درباره ی اشیا است. او برای حداکثر بصیرت و حداقل ابهام تلاش می کند"(توسلی 1385ص16)
 
فلسفه تحلیلی:
 اصطلاح تحلیل (Analisis) ریشه یونانی دارد که به معنای تلاش برای تجزیه و باز کردن چیزی است و تحلیل فلسفی نوعی روش پژوهش است که در آن نظام‌های پیچیده را با تحلیل به اجزا و عناصر بسیط‌تر به قصد مشخص کردن دقیق روابط بین اجزا مورد بررسی قرار می‌دهد. این روش پیشینه‌ای طولانی دارد اما رواج آن به آغاز قرن بیستم برمی‌گردد.(مرادی,ص11 )
 فلسفه تحلیلی [1]فلسفه آکادمیک حاکم بر دانشگاهھای کشورھای انگلیسی زبان آنگلوساکسون است. فلسفه تحلیلی را در مقابل فلسفه قارهای یا فلسفه اروپایی قرار میدهند. بنیانگزاران اصلی فلسفه تحلیلی فیلسوفان کمبریج, برتراند راسل و جرج ادوارد مور بودند. این دو از ریاضیدان و فیلسوف آلمانی گوتلوب فرگه تأثیر پذیرفته بودند. این گونه فلسفه بر روشن بودن، بامعنی بودن وریاضیوار بودن جستارھای فلسفی تاکید فراوان دارد. و به تفکر مابعدالطبیعی سازنده به دیده شک یا دشمنی مینگرند .معتقدند که روش تحلیل خاصی وجود دارد که فلسفه فقط از آن طریق میتواند به نتایج مطمئن دست یابد تا حد زیادی از حل وفصل تدریجی مسائل فلسفی جانبداری میکنند .فیلسوفان تحلیلی قرن ٢٠ توجه خود را در اصل نه بر تصورات موجود در ذھن بلکه بر زبانی که اندیشیدن ذھنی ازطریق آن بیان میشود معطوف داشته اند .برتراند راسل و جورج ادوارد مور فلسفه تحلیلی را با به کار انداختن منطق جدید -که راسل سھم زیادی در آن داشته است به عنوان ابزار تحلیل بنیاد نهادند. منطق و فلسفه زبان ازهمان ابتدا از بحثھای محوری فلسفه تحلیلی بودند. چند تفکر از بحثھای مربوط به زبان و منطق در فلسفه تحلیلی پدید آمد مانند پوزیتویسم منطقی، تجربه گرایی منطقی، اتمیسم منطقی،منطقگرایی و فلسفه زبان متعارف. متافیزیک تحلیلی نیز اخیراً در کارھای فیلسوفانی ھمچون دیوید لوئیس و پیتر استراوسن شکل گرفته است.درفلسفه تحلیلی ازایدئولوژی وقوانین بحثی به میان نمی اید.(شریعتمداری،89، 225)
ويتگنشاين‏» در رساله منطقى - فلسفى مى‏نويسد: «هدف فلسفه روشنگرى منطقى انديشه هاست. فلسفه يك پيكره از آموزه‏ها نيست‏بلكه نوعى فعاليت است. يك اثر فلسفى اساسا متشكل از ايضاحات. نتيجه فلسفه قضاياى فلسفى نيست، بلكه ايضاح قضاياست. بدون فلسفه انديشه‏ها، به قول معروف، غبار گرفته و نامتمايزند: وظيفه فلسفه آن است كه آنها را روشن سازد و حدود مشخصى بدان‏ها بخشد.»(ویتگنشتاین،86،ص 226)
با اینکه فلسفه تحلیلی، خود را فقط یک روش معرفی می‌کند اما مبانی نظری در آن نهفته است که به برخی از آنها اشاره می‌شود
مبانی نظری فلسفه تحلیلی
1. شناخت‌شناسی
  حقیقت از طریق زبان قابل حصول است. برای جلوگیری از خطا بایستی حدود معرفت که حدود زبان است، مشخص شود.اندیشه‌ها قابل تحلیل به عناصر بسیط هستند که بایستی به تجربه ختم شوند.(شعاری نژاد،83 ،572)
 2. انسان‌شناسی        
  انسان، دارای امکانات زبان طبیعی است که می‌تواند با ساختن زبان منطقی آن را دقیق‌تر کند. هرگونه ادعاء فراتر از حوزه معرفت و زبان که محدود به تجربه است، بی‌معنی می‌باشد و قابل تحقیق نبوده و ارزش علمی ندارد.(راجر,84, ص 21)
 3. ارزش‌شناسی
  ارزش‌ها، قابل تحقیق عینی نبوده و نسبی می‌باشند. (شعاری نژاد،83 ،574)
   با این تحلیلی که از مقدمات، الزامات، مبانی و پیش‌فرض‌های فلسفه تحلیلی به عمل آمد، مشخص می‌گردد که فیلسوفان تحلیلی گرچه به صورت صریح درباره انسان، خدا، ارزش و شناخت سخن نگفته‌اند اما در پی‌ریزی روش خود ناگزیر از مبانی مرتبط بوده‌اند.(شعاری نژاد،85 ،ص575)
  دو تعبیر مختلف از فلسفه تحلیلی می‌شود که نقش بسزایی در حوزه تعلیم و تربیت می‌تواند داشته باشد: تعبیر رایج همین است که فلسفه تحلیلی به توضیح مفاهیم و توجیه شرایط منطقی لازم و کافی کاربرد یک واژه را مشخص می‌کند که ریچارد پیترز و
   
پل هرست این نگاه را دارند. تعبیر دومی که ایورز مطرح می‌کند این است که فلسفه تحلیلی به معنای تلاشی برای یافتن پیش‌فرض‌های بنیادین دانش باشد. (کلباسی،87، 250)
 ب. گرایش تربیتی
  جوناس سولتیس، درباره چرخیدن فلسفه تعلیم و تربیت به گرایش تحلیلی می‌گوید: در اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60، به انتقال از یک پاردایم عمل‌گرا به یک پارادایم تحلیلی تن دادیم؛ زیرا فلسفه عمل‌گرا توانایی حل فوری مسائل را نداشت. در حقیقت نقد از پراگماتیسم بود که فلسفه تربیت را به سوی فلسفه تحلیلی گرایش داد و تلاش‌های ریچارد پیترز در لندن موجب گسترش این گرایش در فلسفه تعلیم و تربیت شد. (follesdall,1990,p4)
  فلسفه تعلیم و تربیت در صورتی که به‌کارگیری فلسفه در تربیت باشد، ما مکتب تحلیلی تعلیم و تربیت نخواهیم داشت و ما به مسلک تربیتی نخواهیم رسید. سه دلیل برای این ادعاء وجود دارد.دلیل اول اینکه مکتب فلسفی تربیت از مبانی کلان تربیت تشکیل می‌شود و فلسفه تحلیلی، نظام فلسفه سنتی را ندارد. دلیل دوم اینکه فلسفه تحلیلی ناظر به معرفت و ایدئولوژی‌ها است و توضیح گزاره‌ها را بر عهده فلسفه می‌داند و خود به تولید گزاره بینش‌زا نمی‌پردازد تا درباره مبانی تعلیم و تربیت باشد و دلیل سوم اینکه فلسفه تحلیلی، روش و تکنیک است و فقط از آنها در قضایای تربیتی می‌توان استفاده برد(مرادی،86، ص 12)
تاریخچه فلسفه تحلیلی
 
تاریخ فلسفه غرب در طول حیات خود، دست کم، شاهد دو انقلاب بوده است: ظهور اندیشه های فلسفی دکارت. در اواخر قرن شانزدهم میلادی و پیدایش فلسفه تحلیلی  در قرن بیستم. در انقلاب اول دکارت با ابداع شک دستوری پیش فرض های فلسفه سنتی را مورد انتقاد قرار می دهد. دکارت در زمانی می زیست که افکار دانشمندان پیشین که بر مبنای فهم عرفی شکل گرفته بود در حال دگرگون شدن بود. مهم ترین آن ها مسأله سکون زمین بود. دکارت نه ساله بود که گالیله اقمار سیاره مشتری را با تلسکوپ خود رصد کرد. کشف قمرهای مشتری توسط گالیله مهم ترین گام در جهت اثبات حرکت زمین به حساب می آمد. دکارت آرام آرام به این فکر رسید که شاید هرعقیده پیشینی نیز مانند ثبوت زمین نادرست باشد پس باید روشی را تأسیس کرد که بر اساس آن افکار نادرست بیرون ریخته شوند و در عین حال اندیشه های درست حفظ گردند. سرانجام دکارت این روش را تأسیس کرد، شک دستوری یا شک روش شناختی، تردید در معارف پیشین برای دست یابی به یقین است. او بعد از شک فراگیر خود در گام اول، به اثبات وجود خود و در گام های بعد به اثبات وجود خداوند و جهان محسوس پرداخت.(توسلی،85 ،ص4)
دومین انقلاب مربوط به اندیشه هایی است که با عنوان فلسفه تحلیلی شناخته می شوند. فیلسوفان تحلیلی روشی جدید در استدلال های فلسفی ابداع کردند. آنان معتقد بودند که فلسفه سنتی مشحون از ابهام و ایهام است، بنابراین وظیفه ی فیلسوف، تحلیلِ مفاهیم و شرحِ گزاره های فلسفی است.(راسل،90، ص385).
فیلسوفان تحلیلی به سه گروه عمده تقسیم می شوند: فیلسوفان اولیه چون فرگه، راسل، مور و ویتگنشتاین به استدلال های منطقی توجه خاصی داشتند و رویکرد آنان را به مباحث فلسفی اساساً با توجه به تحلیل های منطقی به ویژه منطق ریاضی بود. این دسته از فیلسوفان به فیلسوفان کمبریج معروفند. گروه دوم" پوزیتویست های منطقی و یا اصحاب حلقه ی وین هستند. این گروه دارای روحیه ی تجربه گرایی بودند و بررسی فلسفی گزاره های را مورد توجه قرار می دادند که به نحوی با امور واقع محسوس ارتباط داشتند و از مباحث متافیزیکی دوری می جستند. مشهورترین نماینده این گروه کارناپ است. دسته ی سوم، فیلسوفان تحلیل زبانی نام دارند. این گروه به جای تکیه به زبان منطق به زبان متعارف (رایج) توجه نمودند. تحلیل مفاهیم و پرداختن به نقش زبان در بیان اندیشه های فلسفی روش کار این فیلسوفان است. این گروه با عنوان "فیلسوفان آکسفورد" معروفند (follesdall,1990,p2)
یکی از رویدادهایی که به گسترش دامنه ی فلسفه ی تحلیلی انجامید ورود آن به رشته های مختلف علوم بود. از نیمه ی دوم قرن بیستم فیلسوفان تحلیلی به رشته های گوناگونی چون زیبایی شناسی، اخلاق، تاریخ، دین و تعلیم و تربیت وارد شدند. فلسفه ی مضاف از جمله فلسفه ی تحلیلی تعلیم و تربیت حاصل این رویداد بود. فلسفه ی تحلیلی تعلیم و تربیت وظیفه ی خود را تحلیل وتبیین مفاهیم، و شرح گزاره های تربیتی می داند. برای فهم بیشتر فلسفه ی تحلیلی تعلیم و تربیت، شناخت فلسفه ی تحلیلی امری ضروری است
فلسفه ی تحلیلی، ادامه ی فلسفه مدرن است که با دکارت آغاز شد و به اوج خود در عصر روشنگری رسید. روشنگری حرکت فلسفی، فکری و فرهنگی قرن هیجدهم در اروپا است که به تحولاتی خاص در این جامعه انجامید. در عصر روشنگری غربی ها به امورجدیدی چون اقتصاد بازار آزاد و دولت مدرن دست یافتند و به لحاظ فکری حوزه های مستقلی در علم، هنر و اخلاق گشودند که با دیدگاه های جهان شمول پیشین بسیار متفاوت بود. از ویژگی های این دوران شکاکیت نظری وعلم گرایی بود. فلسفه تحلیلی روح شکاکیت و علم گرایی دوران روشنگری را در قرن بیستم احیا کرد، مددکار مهم این نحله ی فلسفی پیشرفت هایی بود که در دو حوزه ی منطق و ریاضیات پدید آمده بود. فیلسوفان تحلیلی مانند اسلاف خود به نقد ایدآلیسم متافیزکی پرداختند. مهم ترین ویژگی های فلسفه ی تحلیلی را می توان چنین خلاصه کرد: شکاکیت نسبت به دعاوی متافیزیکی توجه بیش از حد به روش های علوم تجربی جستجوی مبانی مطمئن تری برای حقایق هنری، اخلاقی و دینی
علاوه بر ویژگی های بالا "دامت" زیربنای فلسفه تحلیلی را سه اصل زیر معرفی می کند: 1. هدف فلسفه توضیح و تحلیل ساختار فکر است. 2. تحلیل ساختار فکر فرایندی روانشناسانه نیست که از طریق درون نگری حاصل شود. 3. روش صحیح تحلیل فکر، تحلیل زبان است (چون زبان صورت بیرونی فکر است).(نوظهور،89، ص 126) از لحاظ روش شناسی فلسفه تحلیلی نخست خود را با منطق جدید سازگار کرد و پس از آن با ظهور نگرش های زبان شناختی به زبان و کاربردهای آن توجه نمود. بنابراین تحلیل منطقی روشی است که مورد استفاده ی پیشگامان این نهضت، عمدتاً فیلسوفان مکتب کمبریج قرار گرفت و تحلیل زبان رویکردی بود که متأخران این نهضت یعنی فیلسوفان آکسفورد به آن پرداختند. واژه های تحلیل، تحلیل منطقی و تحلیل مفهومی از آغاز این نهضت مورد استفاده ی فیلسوفان تحلیلی بوده است، اما عنوان "فلسفه ی تحلیلی" در سال 1947 توسط "آرتورپپ" به کار گرفته شد
درنمودارزیربه صورت کلی نحوه رشدوگذرفلسفه تحلیلی رامیبینیم....
 
در ادامه به بررسی مهم ترین شاخه های فلسفه تحلیلی یعنی مکتب کمبریج، اثبات گرایی منطقی و مکتب آکسفورد می پردازیم
مکتب کمبریج[2]
آن دسته از فیلسوفان تحلیلی که مرکز فعالیت هایشان دانشگاه کمبریج بود به فیلسوفان کمبریج، و مکتب فکریشان به مکتب کمبریج، مشهور است. شاخص ترین این افراد عبارتند از: مور، راسل و ویتگنشتاین متقدم. اما از آن جا که این متفکران تحت تأثیر اندیشه های فرگه، ریاضی دان و فیلسوفان آلمانی بودند و فرگه از پیشگامان این نهضت فکری به شمار می آمد، اندیشه های فرگه نیز در همین مکتب طبقه بندی می شود. روش تحلیلی در نزد فیلسوفان کمبریج، تحلیل منطقی است و منظور از منطق"منطق نمادین یا منطق ریاضی است. هدف منطق نمادین مانند منطق صوری، تمیز استدلال های معتبر از غیر معتبر است، اما در قالب زبانی که از علایم و نشانه ها ساخته شده است. این زبان اولین بار توسط فرگه ابداع شد. فرگه در کتاب "مفهوم نگاری" برای اولین بار این زبان را معرفی کرد. راسل و "وایتهد" در کتاب معروف خود مبانی ریاضیات ساخت و پرداخت آن را به عهده گرفتند. و پس از آن گسترش فراوانی یافت. این گسترش هم در حوزه ی مطالعات صوری (مانند منطق و ریاضیات) و هم مطالعات فلسفی انجام گرفت و افرادی چون کارناپ و کواین از حامیان جدی آن محسوب می شدند.(راجر،84، ص 37) منطق ریاضی می تواند برای همه گزاره ها و نیز استدلال هایی که در زبان روزمره به کار می گیریم معادلی نمادین داشته باشد. فرگه و به تبع او راسل و وایتهد بر این باور بودند که ابهامات موجود در فلسفه و علم ناشی از به کارگیری زبان طبیعی است که آکنده از ابهام و ایهام است. از این رو اگر بتوان زبان طبیعی را در قالب زبان دقیق و فنی منطق نمادین در آورد، از آن ابهام زدایی می شود و اشکالات موجود دراستدلال ها و استنتاج ها به خوبی خود را نشان می دهند
پوزیتویسم (اثبات گرایی) منطقی[3]
پوزیتویسم (اثبات گرایی) منطقی شکل افراطی تجربه گرایی انگلیسی است که از دهه 1920 شروع شد و تا دو الی سه دهه ادامه داشت. این نحله ی فلسفی ریشه در اندیشه تجربه گرایانی چون جان لاک، جورج بارکلی و دیوید هیوم داشت. اثبات گرایان منطقی که اصحاب حلقه ی وین نیز نامیده می شوند، عده ای از فیزیک دانان، عالمان ریاضی، منطق دانان و فیلسوفان بودند که در سال 1921 به رهبری فردی به نام شلیک، سلسله مباحثی را در شهر وین (پایتخت اتریش) به راه انداختند. تاریخ نویسان معتقدند که اگر در آلمان روحیه ی ایده آلیسم (مینوی گروی- حماسه گرایی) چیره است، در اتریش روحیه ی محافظه کاری، شک – گرایی و اصرار بر واقعیت محسوس (تجربه گرایی) حاکم است. مسلماً اثبات گرایان منطقی از این روحیه بهره ی فراوان برده اند
اثبات گرایی منطقی به چند دلیل شهرت یافت. نخست روحیه ی تجربه گرایی آن بود که در آن زمان در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی مورد توجه قرار داشت (گرایش مفروط به تجربه گرایی در دیدگاه های مشهورترین فیلسوف اثبات گرایی یعنی کارناپ به خوبی قابل مشاهده است). دلیل دیگر توجه آنان به رساله ی منطقی- فلسفی ویتگنشتاین بود که در آن زمان اثری نو در زبان و منطق به حساب می آمد. اگر چه عده ای معتقدند که توجه اثبات گرایان به رساله گزینشی بود و به برخی مطالب ویتگنشتاین، از جمله مطالب اودرباره ی اخلاق یا زیبایی شناسی، توجهی نداشتند.
مبانی پوزیتویسم منطقی
از مبانی پوزیتویسم منطقی دو مبنا از بقیه مهم ترند و آن تمایز میان گزاره های تحلیلی و ترکیبی و اصل تحقیق پذیری است
گزاره های تحلیلی، گزاره هایی هستند که صدق و کذبشان منوط به معنای واژه های تشکیل دهنده آن هاست (به بیان دیگر محمول این گزاره ها از تحلیل موضوعشان به دست می آید). به عنوان مثال گزاره هایی مانند "همه ی زنان مؤنث هستند" و یا "دو به علاوه سه مساوی پنج است" گزاره های تحلیلی اند. نام دیگر این گزاره ها "پیشینی است
گزاره های ترکیبی، گزاره هایی هستند که صدق و کذبشان منوط به تجربه است. گزاره هایی چون "نیروی جاذبه اجسام را به طرف خود می کشاند" و یا "بی سوادی باعث عقب افتادگی جوامع است" گزاره های ترکیبی اند. نام دیگر این گزاره ها "پسینی"است.(ویتگنشتاین،86 ،ص245) یکی از تصورات اساسی حلقه ی وین این بود که هر گزاره ی معناداری یا تحلیلی و یا ترکیبی است. از این رو، به نظر آنان علومی چون ریاضیات و منطق از گزاره های تحلیلی وعلوم طبیعی از گزاره های ترکیبی تشکیل می شدند و دانشی مانند متافیزیک که نه تحلیلی ونه ترکیبی بود از گزاره های بی معنا پدید می آمد.(بالدوین,82 , ص30)
اصل تحقیق پذیری
از مبانی مهم اثبات گرایان منطقی، اصل تحقیق پذیری است. پیشرفت علوم طبیعی که با روش های به ظاهر مطمئن تجربی به همراه بود سبب شد که اصحاب حلقه ی وین به روش های تجربی در رسیدن به معرفت تأکید زیادی داشته باشند. تحقیق پذیری بدان معنا است که یک گزاره آن گاه معنادار است که قابل تحقیق تجربی باشد. در این جا باید بین "اثبات تجربی" و "تحقیق پذیری" تفاوت قایل شد. منظور از اثبات تجربی آن است که با مراجعه به عالم طبیعت، صدق و یا کذب گزاره ای روشن شود، مانند این که بگوییم "آب در صد درجه می جوشد"، اما مراد از تحقیق پذیری قابلیت اثبات تجربی است. بنابراین چنان چه گزاره ای در حال حاضر قابلیت اثبات نداشته باشد، ولی بتوان گفت که در آینده و یا در شرایطی دیگر این قابلیت را به دست می آورد، معنادار است. مانند این که گفته شود."در کرات آسمانی حیات وجود دارد"، از این دیدگاه می توان چنین برداشت کرد که گزاره هایی که قابلیت تحقیق تجربی نداشته باشند، بی معناهستند، مانند این گزاره که: "هستی بی انتها است(ویتگنشتاین,86, ص8)
مکتب اکسفورد[4]
بعد از جنگ جهانی اول و در سال های آغازین نیمه ی دوم قرن بیستم، مرکز اصلی رشد و تحول فلسفه ی تحلیلی دانشگاه آکسفورد بود. چهره های سرشناس این دوره عبارتند از رایل و آستین. دیدگاه غالب در این دوره عقاید ویتگنشتاین متأخر و اندیشه های او در "پژوهش های فلسفی" بود. اگر چه فیلسوفان آکسفورد درباره ی مسایل فلسفی و تحلیل زبان دیدگاه های متفاوتی داشتند، ولی مشترکاتی را در این زمینه می توان یافت. از نظر بیشتراین فیلسوفان مباحث متافیزیکی مباحثی مردود بودند و از این رو به آن ها نمی پرداختند. مثلاً آنان در صدد نبودند که ساختار منطقی جهان را تشریح کنند، بلکه خود را به توضیح صورت های کلی از آرایه های مفهومی در زبان عادی محدود کرده بودند. تحلیل در نظر آنان تحلیل مفاهیم بود، و آن توضیح عناوین فلسفی، دلالت های آن ها، هماهنگی شان با مقصود مورد نظر و شناخت شرایط کاربرد آن عناوین بود. فیلسوفان آکسفورد به کاربرد کلمه در جمله توجه خاص داشتند، در نظر آنان کاربرد کلمه، معنای کلمه محسوب می شد. آن ها مانند ویتگنشتاین بر این اعتقاد بودند که فلسفه باید سبب کلمه محسوب می شد. آن ها مانند ویتگنشتاین بر این اعتقاد بودند که فلسفه باید سبب فهم بیشتر بشر شود و نباید در صدد نظریه پردازی باشد. اولین وظیفه ی فلسفه را توجه به معنا و وضوح بخشی به معانی اظهارات و کلمات می دانستند. روش اولیه ی آنان توصیف کاربرد کلمات بود و نه تدوین یک تئوری در باب معنا که در حل مسایل فلسفی به کار آید . تمرکز بر روی تئوری معنا در فلسفه ی زبان معاصر مورد توجه قرار می گیرد. سؤال اصلی که به وسیله ی تئوری معنا پاسخ داده می شود این است که چگونه علایم و اصوات فیزیکی، اظهارات زبان شناختی معنادار را به وجود می آورند؟ فیلسوفان تحلیل زبانی فرضیه های گوناگونی را برای معناداری کلمات و عبارات ارایه کرده ا ند که بعضی از آن ها عبارتند از: دیدگاه ارجاعی: یعنی کلمات علامت اختصاری اشیای بیرونی هستند. دیدگاه تصویری: یعنی معنا همان تصورات و عقاید موجود در ذهن آدمیان است. دیدگاه کاربردی: کاربرد کلمات و عبارات برای رسیدن به مقصود مورد نظر تشکیل دهنده ی معنا است. دیدگاه تأیید (اثبات) پذیری: معنای جمله مجموعه ای از تجربیات ممکن است که آن معنا را تأیید می کند و یا مدرکی برای صحت آن به دست می دهد. نظریه ی صدق: یعنی فراهم بودن شرایط و لوازمی که صدق جمله را تضمین می کند. چون در اینجا از فلسفه ی زبان و نظریه های معناشناختی سخن به میان آمد، لازم است که تفاوت مفاهیمی چون "فلسفه ی
زبان"، "زبان شناسی" و "فلسفه ی زبانی" روشن شود: فلسفه ی زبان شاخه ای از فلسفه است که جنبه های کلی زبان را توصیف و تبیین می کند. این جنبه های کلی مسایل هستند که به زبان خاصی مربوط نمی شوند، بلکه نسبت به هر زبانی صادق اند. مسأله ی صدق، حکایت، معنا، ضرورت وهر مسأله ی دیگری از این دست، موضوع مطالعه ی فلسفی زبان است. زبان شناسی مطالعه ی علمی زبان است. وظیفه ی اصلی زبان شناسی توصیف و تحلیل ساختارهای واج شناختی، نحو شناختی و معناشناختی زبان های طبیعی است. فلسفه ی زبانی شاخه ای از فلسفه نیست، بلکه روشی برای حل مسائل فلسفی است. فیلسوفان تحلیل زبانی این روش را برای بررسی و مطالعه ی مسایل فلسفی پیشنهاد کرده و آن را درهمه ی حوزه ها و شاخه های فلسفه ساری و جاری می دانند. بر اساس این روش برای حل مسائل فلسفی باید موارد استعمال واژه ها را در زبان متعارف جستجو کرد. معنای یک واژه یعنی کاربرد آن در زبانی خاص، که این نخست نظر ویتگنشتاین و پس از او سرل نیز هست. برای شناخت بهتر نقش زبان متعارف در نظر فیلسوفان تحلیل زبانی نظری اجمالی به آرای دو نفر از سرشناس ترین فیلسوفان این نحله یعنی ویتگنشتاین متأخر و رایل می اندازیم. همان گونه که قبلاً بیان شد ویتگنشتاین با رساله ی منطقی – فلسفی تحت عنوان ویتگنشتاین متقدم، و با پژوهش های فلسفی، ویتگنشتاین متأخر شناخته می شود. علت این امر آن است که نظرات ویتگنشتاین در این دو اثر علی رغم بعضی تشابه ها، متفاوت و چه تأثیر فرگه و راسل از زبان نمادین که به وسیله ی آن می توان ابهامات فلسفی را از میان برد، دفاع می کند. اما در پژوهش های فلسفی که در سال 1953 منتشر شد از زبان نمادین روی گردانده و به زبان متعارف (روزمره) روی می آورد. او تصریح می کند که واژه ها در سبک زندگی  عادی معنا دارند. منظور از سبک زندگی شیوه هایی است که مردم در زندگی عادی و روزمره ی خود به کار می گیرند. به نظر او در این سبک است که عناصر گفتمان، معنا، هدف ها و منظورهای خود را کسب می کنند. او در یک ابداع جالب تعامل این فعالیت ها و زبان را "بازی های زبانی" می نامد. در رساله، زبان آینه ی واقعیت به حساب می آید. به نظر ویتگنشتاین معنای هر نام صاحب آن نام است. یکسانی بین نام ها و عین ها ، جمله ها و واقعیت ها، معنا را پدید می آورد، در این دیدگاه زبان مانند نقشه یا تصویر، عنصری غیر فعال و ایستاست. اما در فلسفه ی متأخر، ویتگنشتاین بر این باور است که نباید در جستجوی معنا بود، بلکه، کاربرد را باید جستجو کرد. در این نظریه زبان یک عنصر فعالی و با اهمیت در زندگی آدمیان است، نه این که تنها تصویرگر واقعیت باشد. بنابراین برای یافتن معنای یک واژه باید به کاربرد آن در زمینه ی خاص آن توجه نمود یعنی زمینه ای که وابسته به رفتارهای کاملاً جمعی و سبک زندگی ماست. سبک زندگی از اصطلاحات ویتگنشتاین است. او هر زبانی را یک سبک زندگی به حساب می آورد. از دیدگاه او گفتار علمی، سیاسی، هنری و دینی شیوه های مختلف به کارگیری زبان هستند، که درهر کدام از آن ها زبان ابزاری است برای منظوری خاص، بر همین اساس ویتگنشتاین روش کسانی که مثلاً گزاره های دینی را به سیاق گزاره های علمی می سنجند، مردود می داند. هر گزاره ای باید در بازی زبانی خودش در نظر گرفته شود. بازی زبانی دارای دو وجه است. وجهی زبانی شامل واژه ها و جمله ها، و وجهی غیر زبانی شامل رفتارها و کردارها. در پیوند بین این دو وجه است که معنا آشکار می شود. فیلسوف برجسته دیگر تحلیل زبانی گیلبرت رایل است. شهرت اصلی رایل به سبب تألیف کتاب مفهوم ذهن  است. او در این کتاب ثنویت دکارتی را مورد انتقاد جدی قرار می دهد. رایل معتقد است که نباید مانند دکارت و فیلسوفان دکارتی به جدایی روح از بدن و اعمال منتج از این دو معتقد بود، همه ی فعالیت های انسانی را می توان از طریق رفتارهای مشهود او تحلیل کرد و آدمی چیزی جز همین رفتارها نیست. این اعتقاد رایل منشأ بسیاری از انتقادها علیه او شد. ناقدان او بر این نکته تأکید کردند که آدمی قادر است در ذهن خود اندیشه ی خاص داشته باشد و درعمل رفتاری متفاوت و چه بسا متضاد با آن نشان دهد، هم چنین بعضی اعمال ذهنی مانند تأمل، حدس و خیال قابل تحویل به رفتارهای مشاهده پذیر نیستند.(هکر,86, ص 68) دیدگاه رفتار گرایانه ی رایل در سراسر کتاب مفهوم ذهن قابل مشاهده است، ولی آن چه نظر بسیاری از فیلسوفان تحلیلی در دهه ی پنجاه را به خود مشغول داشت روش تحلیل مفاهیم و عباراتی بود که قسمت اعظم کتاب را تشکیل می داد. مفاهیمی چون دانستن ، بلد بودن، اراده، احساس، خودآگاهی، تصور و بعضی از حالات و فعالیت های ذهنی به سبک و روش خاصی مورد بررسی و تحلیل واقع شده بودند. وی مقصود اصلی خود را از تألیف کتاب این گونه بیان می کند: این کتاب با اندکی تسامح می تواند نظریه ی ذهن را ارایه کند، البته هیچ اطلاع جدیدی درباره ذهن نمی دهد. استدلال های فلسفی که در این کتاب وجود دارد برای افزایش دانش ما درباره ی ذهن نیست بلکه این کتاب می خواهد جغرافیای منطقی دانش هایی که درباره ی ذهن داریم اصلاح کند. اصطلاح مهمی که در عبارت بالا نیاز به توضیح دارد، جغرافیای منطقی دانش های ذهنی است. منظور رایل از این اصطلاح چیزی جز حد و مرز استفاده ی مفاهیم و عبارات نیست، چون او از طرفداران سرسخت تحلیل زبان متعارف است. در نظر او همه ی آدمیان از هر دسته و گروهی که باشند، می توانند به راحتی با انسان های دیگر تعامل داشته باشند، حرف هایشان را بفهمند، ذهن هایشان را ارزیابی کنند، اشتباهات شان را اصلاح کنند و بر آن ها تأثیر بگذارند. بنابراین بسیاری از افراد کاربرد مفاهیم را می دانند و از این طریق معنا را انتقال می دهند، ولی نکته ی قابل توجه این که همه ی این کارها را بدون این که از قواعد و دلایل منطقی آن اطلاعی داشته باشند انجام می دهند، مانند افرادی که راه خانه ی خود را بلدند اما نقشه ی آن را نمی توانند بکشند. بنابراین لازم است که قواعد منطقی کاربرد مفاهیم شناخته شوند. چنین تلاشی برای نشان دادن توانایی ها، عملکردها و حالات ذهنی همیشه وظیفه ی مهم فیلسوفان به حساب آمده است، نظریه های دانش، منطق، اخلاق، سیاست و زیبایی شناسی محصولاتی در این زمینه هستند. رایل به صراحت می گوید:" معتقدم که بسیاری از قوا و عملکردهای ذهن که تاکنون شرح داده شده است نادرست است، مانند دکارت که به ثنویت رفتار واعمال آدمی معتقد است. من می خواهم در این کتاب نشان دهم که قواعد منطقی توانایی ها و فرایندهای ذهنی چیست. چگونه بعضی گزاره ها منشأ بعضی گزاره های دیگر می شوند، یک مفهوم چگونه با یک گزاره سازگار است و چگونه با گزاره ی دیگر سازگار نیست، من روش مجاز کاربرد یک مفهوم را منطق کاربرد آن مفهوم می دانم"( Moritz,1958,51 )
. بنابراین با این توضیحات مبسوط رایل می توان فهمید که منظور او از جغرافیای منطقی دانسته ها چیست. در نظر رایل تحلیل و بررسی آن چه مردم انجام می دهند نشانگر فعالیت های ذهنی آنان است. تحلیل ذهن و به بیان دیگر درون نگری مورد توجه او نیست، او به تحلیل رفتار و گفتار نظر دارد. این تحلیل ها بهترین دستاوردی که داشت وضوح در مفاهیم و اندیشه ها بود، رایل مفاهیمی چون هوش، احساس، دانستن، بلد بودن و مانند آن را مورد شرح و بررسی قرار داد که به نحوی با یادگیری ارتباط داشتند. بنابراین آرای او و روشی که برای تبیین مفاهیم در نظر می گرفت نظر فیلسوفان تحلیلی تعلیم و تربیت را به خود جلب کرد. لازم به ذکر است که مکتب آکسفورد یعنی فیلسوفان تحلیل زبانی بیشترین تأثیر را بر فیلسوفان تعلیم و تربیت داشتند و هم زمان با نفوذ کتاب ذهن است که فلسفه ی تحلیلی تعلیم و تربیت ظهور می کند و در سال های بعد به رشد و شکوفایی می رسد.
مهم ترین نظریه پردازان فلسفه تحلیلی
 
راسل               فرگه                      ویتگنشتاین                 مور
[5]راسل
برتراند آرتور ویلیام راسل، ( Bertrand Arthur William Russell)،
 فیلسوف، منطق‌دان، ریاضی‌دان، مورخ، جامعه شناس و فعّال صلح‌طلب بریتانیایی بود که در قرن بیستم می‌زیست. راسل یکی از پیشتازان فلاسفه در قرن بیستم محسوب می‌شود و «جنبش مخالفت با آرمان‌گرایی» را در اوایل قرن بیستم رهبری می‌کرد. از وی به همراه گوتلوب فرگه و لودویگ ویتگنشتاین، به عنوان بنیان‌گذاران فلسفه تحلیلی یاد می‌گردد.
برتراند راسل یک فعال ضدجنگ و مخالف امپریالسم بود که به دلیل عقاید صلح‌طلبانه‌اش در طول جنگ‌جهانی اول، از دانشگاه اخراج شد و به زندان افتاد.  او مخالف آدولف هیتلر، منتقد تمامیت‌خواهی استالین، معترض درگیری آمریکا در جنگ ویتنام و همچنین از حامیان خلع‌سلاح هسته‌ای بود. وی در سال ۱۹۵۰، به پاس «آثار متعدد در حمایت از نوع‌دوستی و آزادی اندیشه»، برنده جایزه نوبل ادبیات گردید.
علاوه بر ریاضیات، بخش مهمی از شهرت برتراند راسل به سبب نظریاتش در زمینه فلسفه تحلیلی است. راسل از پایه گذاران منطق جدید و بنیانگذاران اصلی فلسفه تحلیلی به شمار می‌رود.
برتراند راسل یکی از مشهورترین فیلسوفان خداناباور قرن بیستم؛ و از منتقدان برجسته اعتقاد و عمل مسیحی بوده‌است. پاره‌ای از نوشتجات وی در این زمینه در کتابی تحت عنوان چرا مسیحی نیستم؟ جمع آوری شده‌اند.
البته او همانگونه که در مناظره با فردریک کاپلستون می‌گوید، مدعی توانایی در اثبات عدم وجود خدا نیست؛
راسل در    من یک خداناباورم یا یک ندانم گرا؟ در سال ۱۹۴۷ می‌گوید:
به عنوان یک فیلسوف، اگر بخواهم برای شنونده‌های فلسفی محض سخن بگویم باید بگویم که خود را یک ندانم گرا توصیف می‌کنم چرا که فکر نمی‌کنم برهانی قاطع وجود داشته باشد که کسی بتواند اثبات کند که خدایی وجود ندارد.
از سوی دیگر اگر بخواهم بر فردی معمولی در خیابان اثری صحیح بگذارم فکر می‌کنم که باید بگویم من یک خداناباور هستم چرا که وقتی می‌گویم نمی‌توانم اثبات کنم که خدایی وجود ندارد مجبورم که همچنین به همانسان بگویم که نمی‌توانم اثبات کنم که خدایان هومری وجود ندارند.
به تصریح او پرسش اساسی فلسفه دین این نیست که آیا هستی ای به نام خداوند دارای خاصیت وجود است یا نیست، بلکه این است که آیا تعریف خداوند مصداق و نمونه‌ای دارد یا خیر. این تحلیل مشهور راسل از «وجود دارد»، عبارت «خداوند وجود دارد» را بی معنا و در زمره اغلاط گفتاری مصطلح بر می‌شمرد.
وی دین را ناشی از ترس می‌داند به طوری که در کتاب «اجتماع انسانی» خود می‌گوید:
انسان پدیده‌هایی را می‌دیده‌است که باعث ترس و اضطرابش می‌شده و برای اینکه این ترس و اضطراب را آرام کند، نمی‌توانسته ازعلم و شناخت واقعی پدیده‌ها که بعد منجر به پیدا کردن راه حلی مناسب و منطقی می‌شده استفاده کند در نتیجه به جای علاج واقعه یک مسکن برای خود پیدا می‌کرده و به تعبیری دل خود را خوش می‌کرده‌است. مثلاً بااعتقاد به قضا و قدر ناملایمات زندگی را برای خود تعریف می‌کرده. یا با اعتقاد به بهشت و اینکه اگر ما اینجا سختی می‌کشیم در عوض بهشتی وجود دارد که در آنجا راحتیم ناملایمات زندگی را برای خود تحمل پذیر و توجیه می‌کرده‌است.
در کتاب قدرت درباره سیاستمداران می‌گوید:
کسب قدرت هرچه بیشتر، هدف حاکمان سیاسی بشری است همچنانکه قانون جاذبه، در اجسام، حاکم است… فقط با کشف این رمز که قدرت طلبی، عامل تعیین کننده فعالیت‌های مهم سیاسی است می‌توان طومار تاریخ تحولات سیاسی بشری از باستان تا معاصر را توجیه و تفسیر نمود… به همان ترتیبی که در علم فیزیک، «انرژی» عامل اساسی پدیده‌ها است «قدرت طلبی» مانند انرژی، دارای صور گوناگون است، تموّل، ارتش، مهمات جنگی.
راسل در کتاب اخلاق و سیاست در جامعه می‌نویسد:
اگر انسان را معجونی از فرشته و حیوان بدانیم حقّاً درباره حیوان بی انصافی کرده‌ایم پس چه بهتر است که او را – ترکیبی از فرشته و شیطان بدانیم.
راسل در فصل آخر کتاب «آیا بشر آینده‌ای هم دارد»، یادآور می‌شود که پیشرفت علم با وجود این رهبران خود خواه، تا چه حد به مصائب بشر افزوده؛ به نظر او نزاع سال ۱۹۶۱ کندی و خروشچف تا نابود کردن همه ابناء بشر فاصله‌ای نداشته‌است
او می‌نویسد:
اینک (ژوئیه ۱۹۶۱) مهمترین مسأله‌ای که در برابر جهان قرار دارد بدینقرار است:آیا از راه جنگ می‌توان چیزی بدست آورد که مورد پسند کسی باشد؟ کندی و خروشچف می‌گویند آری؛مردانی که از سلامت عقل، برخوردارند می‌گویند نه. اگر این دو را قادر به تخمین احتمالات عقلانی بدانیم، ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که هر دو نفر بر این امر که وقت خاتمه دادن به وجود بشر رسیده‌است اتفاق نظر دارند.
فردریک لودویگ گوتلوب فرگه[6]
استاد دانشگاه و منطقدان آلمانی در سال ۱۸۴۸م در ویسمار واقع در ساحل آلمانی دریای بالتیک متولد شد،سرانجام وی پس ازقبولی در دوره لیسانس وارد دانشگاه ینا شد و پس از آن در دانشگاه گوتینگن به مطالعه دروس فیزیک، ریاضیات، فلسفه ی دین و… پرداخت؛ در دسامبر ۱۸۷۳ در بیست و پنج سالگی پایان نامه اش را با عنوان «در باب نمایش هندسی صورت های خیالی در سطح» ارائه نمود. تاثیر امر الف بر امر ب بیانگر چگونگی ارتباط یافتن دو امر به یکدیگر است که در آثار بعدی وی این موضوع خود را به وضوح نشان می دهد؛ موضوع پایان نامه ی وی ادامه مسیری است که گائوس آغاز کرده بود، وی نشان داد که اعداد مختلط مانند نقاطی بر روی یک سطح به نمایش در می آیند.
 هرچند که مطالعات اولیه فرگه در حوزه ریاضیات و هندسه بود اما دیری نگذشت که منطق نیز به زمینه های پژوهشی وی افزوده شد. نخستین اثر قرگه مفهوم نگاشت (Begriffsschrift) نام دارد. وی در این اثر سعی دارد که قویترین مبانی ممکن را برای علم حساب قراهم آورد. چرا که در نظر فرگه مبانی منطقی، دقیقترین مبانی هستند.
 
عدم تعریف دقیق، اثبات شده و روشن در مبانی ریاضیات زمینه ای برای مطالعات بعدی فرگه در این حوزه فراهم نمود، فرگه سعی کرد مفاهیم بنیادی ریاضیات، مفروضات اصول حساب و یافتن مفهوم دقیق برای استخراج و توجیه پذیر نمودن سایر حقایق ریاضیاتی را روشن سازد. اصول اندیشه وی منطق گرایی نام دارد؛ که بر این اساس قرار دارد که می توان اصول و مفاهیم حساب را بر منطق و مفاهیم منطقی تعریف پذیر نمود.(کلباسی,87, ص258)
 
دوران حرفه ای کار وی از سال ۱۸۷۴ تا ۱۹۱۸ می باشد که در دپارتمان ریاضیات در ینا سپری شد. وی سعی بر ایجاد ارتباط میان ریاضیات و فلسفه داشت. او در طول زندگی اش چندان شناخته شده نبود و میراث دار اندیشه ی وی برتراند راسل و لودویگ ویتگنشتاین بودند. اما هنوز هم در دنیای امروز او را به عنوان بنیانگذار منطق ریاضی مدرن و پدر فلسفه تحلیلی می شناسند؛ و در منطق وی را همتراز بنیانگذار منطق، ارسطو به شمار می آورند.
راسل در کتاب اصول ریاضیات (۱۹۰۳) انتقاداتی را بر اندیشه فرگه وارد ساخت که سبب دلسردی وی گشت، ویتگنشتاین و کارنپ کتاب مفهوم نگاشت را اصلاح نمودند اما متن اصلاح شده نیز مدتی مورد غفلت و فراموشی واقع شد تا اینکه منطق دانی به نام آلونزو چرچ آن را احیا نمود و کواین نیز به دفاع از این کتاب پرداخت. در پرتو آثار و تحقیقات مایکل دامت استاد دانشگاه آکسفورد اندیشه فرگه در مرکز نزاعها و مباحثات فلسفی قرار دارد.
سه مقاله منتشر شده از فرگه در بین سالهای ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۲ با عناوین: «تابع و مفهوم»، «درباره ی معنا و مدلول» و «درباره ی مفهوم شئ» ازمهمترین آثار در حوزه ی معناشناختی هستند. در مقاله «تابع و مفهوم» فرگه سعی می کند به نقد ساختار ارسطویی جمله بپردازد و به جای ساختار سه بخشی جمله یعنی موضوع، محمول و ادات، ساختاری دو بخشی ارائه دهد و آن را به ساختار تابع و متغیّر تبدیل کند.
منظور از شیئیت عدد، محسوس بودن آن نیست بلکه عدد، صفت چیزی نیست و هم چنین عدد امری ذهنی نیست؛ مفاهیم از ذهن مستقل هستند.
جرج ادوارد مور[7]
 یکی از شاخص‌ترین فیلسوفان قرن بیستم در انگلستان متولد شد و تحصیلات خود را در کمبریج سپری نمود. وی را بنیان گذار فلسفه تحلیلی می‌دانند، البته این علی رغم نظر عده زیادی از صاحب نظران که گوتلوب فرگه را آغازگر فلسفه تحلیلی به شمار می‌آورند. مورتأثیر قابل توجهی بر اندیشه فلاسفه‌ای چون راسل، ویتگنشتاین و رایل داشته است. اما از این نظر که وی تنها در زمینهٔ فلسفه فعالیت داشته است از شهرت دیگر فلاسفه تحلیلی چون راسل برخوردار نیست. شهرت زیاد او به خاطر کارهایی است که در زمینه اخلاق و معرفت‌شناسی انجام داده است. یکی از کتاب‌های مهم او «مبانی اخلاق» است که به شکل متقن و البته چالشی به این حوزه پرداخته است. در حوزه اخلاق مور توجه خاصی به نظریه اخلاقی کانت دارد، مورد در سال ۱۸۹۸ رساله‌ای درباره اخلاق کانت نوشت که به واسطه آن بورس شش ساله از کالج ترینیتی دریافت کرد. (follesdall,1990,p13)
وی یکی از منتقدان مکتب ایدئالیسم است، مور نیز مانند پوزیتیویست‌ها به رد هر گونه ایده‌آلیسم و متافیزیک می‌پردازد و در مقاله‌ای با عنوان رد ایدئالیسم (۱۹۰۳) رسماً فلسفه تحلیلی را آغاز می‌نماید. پیش از آن مور در ۱۸۹۹ مقاله ماهیت حکم  را نگاشت که آغاز فعالیت وی محسوب می‌شود و در مقاله‌ای با عنوان دفاع از فهم عرفی (۱۹۲۵) به رد شکاکیت و ایدئالیسم پرداخت. در این مقاله فهم عمومی و عرفی که شاخصه آن اموری است که درباره آن قطعیت وجود دارد و ما بر آن تصدیق می‌نماییم، را به عنوان آراء و نظراتی در زمینه عمومی شناخت ما از عالم معرفی می‌کند و این سطح‌شناختی را فهم عرفی می‌نامد؛ آنچه را که مور در نظر دارد یقینی بودن این چیز‌ها است به عبارتی باید گفت که همواره چیزهایی وجود دارد که ما اذعان به وجود یقینی آن‌ها داریم. مور همچنین فلسفه تجربه گرا را نیز از این جهت که در اخلاقیات منجر به سفسطه (سفسطه طبیعت گرایانه) می‌شود را نیز رد کرد(غروی,90 ,ص 77)
مور بجای ایده آلیسم و تجربه گرایی شکلی افراطی از رئالیسم را پیشنهاد کرد، که متمرکز است بر فرضیه قلمرو گزاره‌ها به عنوان متعلق تفکر و واقع. در سالهای بعد، مور شیوه‌های تحلیل فلسفی‌اش را پالایش کرد. این پالایش با ترکیب شیوه‌های تحلیل فلسفی‌اش با نظریه «فهم عرفی» در باره جهان، ـ که در برابر حملات فیلسوفان شک گرا و نقاد، از آن جانبداری می‌کرد صورت گرفت. او بیشتر عمرش را در کمبریج درکنار دو دوست و همکارش، ‌راسل و ویتگنشتاین بسر برد.
امروزه مور به عنوان یک نمونه‌ای از فیلسوفان تحلیلی مورد توجه است. تئوری اولیه اش در مورد حکم نقش قاطعی را در توسعه فلسفه تحلیلی بازی کرد چون او بیان داشت که تحلیل گزاره هدف مستقیم مباحث فلسفی است. لکن به این علت که مور از سلطه نظریه‌های اتمیسم منطقی و پوزیتیویسم منطقی، بر کنار ماند کاربرد فلسفه تحلیلی او همیشه تجزیه تفکر بود این خاطر که آثار او تکنیک تحلیل فلسفی پیچیده را با دفاع از حس مشترک ترکیب نکرد، روش او را می‌توان تکامل یک نمونه سنتی تحلیل فلسفی نامید. (غروی,90 ,ص 79)
لودویگ ویتگنشتاین[8]
ارسطو فلسفه و علم را یکى مى دانست. برپایه اندیشه او، علوم مستقل به تدریج یک به یک خود را از فلسفه جدا مى کنند: پزشکى، سپس فیزیک، بعد روانشناسى و سرانجام منطق صورى. (در ذیل ریاضى) در این روایت از تاریخ علم- فلسفه سرانجام فلسفه مى ماند و هیچ: علمى که هیچ موضوع خاصى از آن خود ندارد. این خط فکرى در دهه هاى آغازین قرن بیستم اوج مى گیرد؛ راسل فلسفه را اصطلاح عامى مى داند براى آنچه هنوز در زیر پوشش علم قرار نگرفته است. غالب پوزیتیویست ها به پیروى از راسل فلسفه را «انباره مسائل ناپخته» وصف مى کنند. یعنى با پخته تر شدن مسائل، مدام از میدان عمل فلسفه کم مى شود و بر حوزه نفوذ علم مى افزاید. این طرز تلقى در بخش اعظم قرن بیستم قوام بخش روح حاکم بر فضاى فکرى تمدن غرب بود، نگرشى که مى توان از آن به مذهب اصالت علم یا به بیان دیگر «علم زدگى» تعبیر کرد. بزرگ ترین منتقد این طرز تلقى، از قضا، برجسته ترین شاگرد راسل و به قولى، برجسته ترین فیلسوف قرن بیستم، لودویگ ویتگنشتاین  (۱۹۵۱- ۱۸۸۹) بود
مطلبی که مى خوانید نوشته رى مانک (Ray Monk) نویسنده یکى از بهترین زندگینامه ها در باب ویتگنشتاین است. او در این مقاله رئوس کلى حمله ویتگنشتاین را به «علم زدگى» قرن بیستم ترسیم مى کند. جان کلام او این است که اگر ما راجع به چیزى نظریه اى علمى نداشته باشیم، نتیجه نمى دهد که ما آن را نمى فهمیم. چنین نیست که هر فهمى در گرو و نیازمند رهیافتى علمى باشد. علوم انسانى نباید تظاهر به علمى بودن بکنند. ویتگنشتاین احترام عمیق و فراوانى براى علم قائل بود. او خود ابتدا در رشته اى علمى (مهندسى هوانوردى) تحصیل کرد و بعد به فلسفه روى آورد. چیزى که آماج انتقاد او بود این پیش فرض است که فهم علمى در هر موقع و مقامى تنها نوع ممکن یا مطلوب فهم است(معماری,89 ,ص 124).
دو اثر بزرگ او «رساله منطقى- فلسفى» (۱۹۲۱) و «پژوهش هاى فلسفى» (که در ۱۹۵۳ یعنى دو سال پس از مرگش منتشر شد) سهم عمده اى در شکل گیرى تحولات بعدى در فلسفه و خاصه در سنت فلسفه تحلیلى داشته اند.
او مى نویسد فلسفه «فعالیت است نه نظریه». فلسفه به دنبال حقیقت علمى نمى گردد، فلسفه در پى وضوح مفهومى است. در «رساله منطقى- فلسفى» این وضوح از رهگذر فهم درست صورت منطقى زبان حاصل مى شود و وقتى حاصل شد لاجرم بیان ناپذیر مى ماند و این عقیده ویتگنشتاین را بر آن داشت که قضایاى فلسفه خویش را به نردبانى تشبیه کند که وقتى آدم از آن بالا رفت رهایش مى کند و آن را کنارى مى اندازد.
ویتگنشتاین در سالیان نخست ورود به دنیاى فلسفه، به عنوان متفکرى با عقبه علمى سلسله‌مراتب استدلالى‌اش را به تأسی از فرگه و راسل و سایر فلاسفه‌ی سنت تحلیلی، همچون یک پروژه مهندسى، از گزاره‌هاى منطقى آغازید و به استنتاجات فلسفى راه بُرد. او با اطمینان به اینکه فلسفه را به سرمنزل مقصودش، که همانا شفافیت بلورین ِ منطق باشد، رسانده، از دنیای فلسفه دوری گزید و ابتدا در یک صومعه، به کار باغبانی، و سپس در روستایی در جنوب اتریش، به کار معلمی ِ کودکان دبستانی مشغول شد. اما در سالیان واپسین دهه ١٩٢٠، ویتگنشتاین رفته‌رفته طى تأملات پیگیرش حین غیبت از زندگى آکادمیک، متوجه شد که ارکان زبان، بر الگویى واحد از منطق (که او در رساله درصدد صورت‌بندى‌اش برآمده بود) اتّکا ندارد؛ بلکه حتى منطق ِ حاکم بر نظریه تصویرى معنا هم، خودْ تابعى از نحوه‌ی کاربرد زبان در بافت همان نظریه است. او فلسفه‌اش را بر این مبنا پى ریخته بود که: «فقط گزاره‌هایى که بیان مى‌شوند، صادق‌اند»؛ اما با این‌همه، صدق را منوط بر انطباق گزاره‌ها با تصویر ِ جهانِ بیرون دانسته بود و به همین واسطه هم ما را از توصیف مقولات تصویرناپذیر ِ اخلاق، زیبایى‌شناسی و دین، برحذر داشته بود. اما واقعیت این است که ما در زندگى ِ روزمره، به راحتى – و بى‌‌آنکه خللى را در منطق‌مان تشخیص بدهیم – این مقولات را توصیف مى‌کنیم (و قضاوت عکس‌هاى نچوى هم از این زمرهْ مستثنى نیست). (غروی,90 ,ص 70)ویتگنشتاین [9]در سال 1929 به کیمبریج بازگشت و این‌بار سلسله‌ى استدلالى ِ نظریه تصویرى معنا را برعکس کرد و به یک منطق ِ دورى (برخلاف منطق خطى ِ فرگه و راسل) رسید: معناى عینیت، تابع منطق؛ و منطق، تابع نحوه کاربرد زبان است؛ و زبان هم به معنا شکل مى‌دهد. مثلاً همین واژه‌ی منطق را در نظر بگیرید: معناى این واژه در ساحتِ دین، به گزاره‌هاى ناظر بر متون مقدس ارجاع دارد؛ در ساحت علم، به گزاره‌هاى ناظر بر ریاضیات و تجربه؛ در ساحت سیاست، به گزاره‌هاى ناظر بر قانون و ... . ویتگنشتاین به هرکدام از این شبکه‌هاى زبانى که معانى مختلف یک واژه‌ی واحد را بر مبناى مقوّمات منطقى ِ مختص خودشان برمی‌سازند، اصطلاح بازى زبانىرا اطلاق کرد. او نام بازى را این‌رو برگزیده که هیچ جوهرى برنمی‌گیرد: اگرچه تمام بازى‌ها (مثلاً فوتبال، قایقرانى، پرتاب وزنه، گرگم‌به‌هوا و ...) قوانین مختص خودشان را دارند، اما نمى‌توان بین‌ تمامی‌شان مؤلفه‌ی مشترکى را به منزله‌ی جوهر قوام‌بخش لغت بازى یافت. اگر بگوییم تمام بازى‌ها نوعى تفریح هستند، مبارزه‌ی گلادیاتورهاى روم باستان از این تعریف‌مان مستثنى خواهد شد. اگر بگوییم، همگی نوعى رقابتاند، خاله‌بازى ِ چند کودک از تعریف‌مان جا خواهد ماند و قس‌علی‌هذا. به عبارت دیگر، معناى لغت بازى، تابعى از کاربرد آن در بازى‌هاى زبانى ِ مختلف است. ما یک بازى را نه از رهگذر مرور قوانین آن، بلکه با شرکتِ چندین و چندباره در آن می‌آموزیم. به همین اعتبار، ویتگنشتاین مفهوم تصویر را – که در فلسفه‌ی متقدم‌اش، همان پیوستار واژگان دال بر اشیاء در بستر منطق، تعریف کرده بود – به پیوستار بازى‌هاى زبانى ِ مختلفى تسرّى مى‌دهد که کاربر زبان در طول زندگى‌اش آنها را به کار بسته است. با این حساب، او براى یکپارچه‌سازى منطق مستولى بر زبان، مفهوم عینى و متکثّر تصویر را در فلسفه‌ی متقدّم‌اش، به مفهوم ذهنى و واحد جهان-تصویر در فلسفه‌ی جدیدش بدل مى‌کند. جهان-تصویر، همان منطق یگانه‌ى مبتنى بر نحوه کاربرد هر انسانى از زبان و گستره‌ی بازی‌های زبانی ِ سازنده‌ی است که به جهان‌بینى او شکل مى‌دهد.(راجر,84 ,ص 89) اما مشکل اینجاست که ویتگنشتاین على‌رغم انگیزه ابتدایى‌اش از ورود به وادى فلسفه، انگار هم‌اینک احیاگر همان ایده‌آلیسم مفرطى شده بود که اساتید وى علیه‌اش اقامه دعوى کرده بودند (چراکه او هم‌اکنون عینیّت جهان را به نفع ذهنیّت جهان-تصویر وانهاده است). اما او براى رهایى از دام این ایده‌آلیسم ِ ناگزیر، نگاه‌مان را متوجه جهان مى‌کند: در یک جهان-تصویر (یا همان تمامیت منطق مستولى بر اندیشه‌ی هر انسان)، منطقاً هیچ چیزِ غیرمنطقىاى را نمى‌توان متصوّر شد (چراکه در اینصورت تفکرمان غیرمنطقى خواهد بود). لذا تلاقى‌گاه جهان و جهان-تصویر را فقط در یک ساحت مى‌توان براى شمار زيادى از فلاسفه تحليلى، پديدار زبان از اهميت‏بسيار زيادى برخوردار بوده است، اما رهيافت اين فلاسفه در قبال اين پديدار يكسان نبوده است. «ويتگنشتاين‏» در نخستين دوره تلاشهاى فكرى خود كه محصول آن به صورت رساله منطقى - فلسفى  ظاهر شد، بر اين باور بود كه مرزهاى عالم را مرزهاى زبان معين مى‏كند و تحقيق در گوهر هر زبان ممكن الوجود حدود آنچه را كه در آن زبان مى‏توان بر زبان آورد، و در نتيجه حدود آنچه را كه مى‏توان انديشيد، مشخص مى‏سازد. به عنوان مثال كسى كه در زبانش تنها اعداد "يك"، "دو"، و "چندتا" وجود دارد ناگزير اينگونه مى‏انديشد كه ميز " چند" پايه دارد و در دست آدمى "چند" انگشت موجود است. به همين قياس، يك زبان نظرى كه شخص از آن براى توصيف عالم استفاده مى‏كند، به انديشه او شكل و رنگ خاصى مى‏بخشد. «ويتگنشتاين‏» كوشيد با ابتنا به اين تمثيل كه زبان تصويرى از عالم ارايه مى‏دهد، به توضيح رابطه ميان زبان و عالم بپردازد. اما در نهايت‏به اين نتيجه رسيد كه اين رابطه نمودنى است نه بازگوكردنى. به اين ترتيب در اين دوره، فلسفه براى او صرفا به منزله يك ابزار بود; نردبانى براى صعود بر بامهاى آسمان معنى و درك حضورى معانى
ويتگنشتاين‏» متاخر بسيارى از آموزه‏هاى نخستين خود را كنار گذارد، اما زبان همچنان اهميت محورى خود را براى او حفظ كرد او در دومين دوره تكاپوى فكرى خود كه يك نماينده بارز آن كتاب كاوشهاى فلسفى است  ،معتقد شده بود كه ابهاماتى كه در زبان عادى وجود دارد، موجب كژفهمى است و بنابراين وظيفه فيلسوف آن است كه اين ابهامات را برطرف سازد و موانعى را كه به واسطه كاربرد زبان به وجود مى‏آيد از سر راه كنار زند. «ويتگنشتاين‏» معتقد بود كه مسايل اصيل فلسفى وجود ندارند و آنچه كه به عنوان مساله فلسفى مطرح مى‏شود، نوعى معما (نظير جدول كلمات متقاطع) است كه به دليل كژتابى زبان پديد آمده است. وظيفه فيلسوف رفع كژتابى و حل معماست و فلسفه، به اين اعتبار، فعاليتى مداوا كننده و درمان بخش به شمار مى‏آيد. (غروی,90 ,ص 75)
اصحاب حلقه «وين‏» كه تحت تاثير ويتگنشتاين نخستين، فلسفه را به عنوان نوعى فعاليت تلقى مى‏كردند كه به روشنگرى منطقى انديشه نظر دارد ،و به پيروى از راسل در تلاش بودند تا با استفاده از يك زبان صورى، عالم را به نحو منطقى بازسازى كنند، وظيفه خود را ساختن زبانى براى علم در نظر گرفتند تا به اين ترتيب مدلى از واقعيت تنظيم شود كه خالى از كژتابيهاى زبان متعارف باشد و معرفتى يقينى و قطعى پديد آورد.
جمعى ديگر از فلاسفه تحليلى كه به كاوش در حوزه زبان علاقمند بودند (تحت تاثير تحقيقات «چامسكى‏» در زبان و «تورينگ‏» و «فن نويمن‏» در هوش مصنوعى) اين نظر را قبول كردند كه واقعيتى كه در پشت پديدار زبان پنهان است و آن را امكانپذير ساخته، از سنخ هويات انتزاعى نيست، بلكه از نوع هويات و ساختارهاى ذهنى  است، كه در عين حال داراى واقعيت «نروبيولوژيك‏»  است و مى‏توان ما به ازا آن را در مغز مشخص ساخت. اين گروه از فلاسفه، به اين نكته قايل شدند كه مى‏توان از طريق كاوشهاى زبانى به شناخت‏ساختار ذهن و نحوه عمل آن نايل آمد و به اين اعتبار در مسيرى متفاوت با آموزه‏هاى «ويتگنشتاين‏» به بررسى‏هاى  خود ادامه دادندجست: حیرت.
تعریف فلسفه تحلیلی ازنظردکترحائری یزدی
فلسفه‌ي تحليلي، عبارت است از تجزيه و تحليل منطقي قضاياي فلسفي. منطق به محتواي قضايا كاري ندارد، اما فلسفه‌ي تحليلي با قضايايي سروكار دارد كه محتواي آن‌ها فلسفي است. براي مثال در آن از عليت و معلوليت، جوهر و عرض و... بحث مي‌شود. به بيان ديگر فلسفه‌ي تحليلي عبارت است از:
تجزيه و تحليل‌هاي منطقي كه در قضاياي فلسفي به كاربرده مي‌شوند. فلسفه‌ي تحليلي يك روش است، آن هم نه روشي كه به صورت تحليل مطلق باشد، همان‌گونه كه در فلسفه‌هاي ديگر وجود دارد، بلكه منظور تجزيه و تحليل منطقي‌اي است كه در قضايا و الفاظ مطرح مي‌شود. از نظر آن‌ها ، مطالب فلسفي را بايد در قالب يك قضيه قرارداد و در عين حال بايد معناي موضوع و محمول و رابطه نيز روشن باشد. پس از آن كه قضيه تشكيل شد و معناي اجزاي آن را نيز دريافتيم بايد بررسي كنيم كه آيا قابل قبول است يا نه؟ آيا با اصول موضوعه‌ي ما تنافي و تضاد دارد يا نه؟ خلاصه، فلسفه‌ي تحليلي يك روش منطقي است. اين فلسفه متعهد است كه تمام مسائل فلسفه را با زبان خودش ـ كه زبان منطقي‌است ـ حل و فصل كند(حائری،85 ،21)
فلسفه تحلیلی معاصر
وضوح و روشنى براى فلاسفه تحليلى از دو جنبه عملى و نظرى حايز اهميت است. از جنبه عملى، وضوح كلام كار تفهيم و تفاهم را ساده‏تر مى‏سازد و از جنبه نظرى، مى‏تواند به حذف كامل مساله، فهم بهتر معنى و مفاد آن، تسهيل در يافتن راه حل مناسب براى آن، و نيز كشف سريعتر خطاهاى احتمالى در راه‏حلهاى پيشنهادى براى آن منجر شود. (هکر,86, ص 68)
در فلسفه تحليلى دو جريان قدرتمند مستمرا در كار بسط قلمرو مسايل مورد علاقه فيلسوفان اين مكتب است. از يك سو فيلسوفان تحليلى با بهره‏گيرى از امكاناتى كه درون اين مكتب رشد كرده است، به حوزه‏هاى مختلف نظر مى‏اندازند و مى‏كوشند با نگاه خاص فلسفه تحليلى به بازنگرى برخى از تحولاتى كه در اين حوزه‏ها جريان دارد بپردازند. به عنوان نمونه هم اكنون در حوزه "علوم شناختى  " كه مورد توجه روانشناسان ادراك متخصصان هوش مصنوعى، زبان شناسان و «نروفيزيولوژيستها» است، مشاركت فعال و جدى فيلسوفان تحليلى منجر به راهگشايى‏هاى چشمگير و بديعى شده است. سرعت رشد قلمروهاى معرفتى موجب شده زمانى كه شمارى از پژوهشگران از رشته‏هاى مختلف به مسايل كم و بيش مشتركى علاقه نشان مى‏دهند، در اندك مدت، اين حوزه با انتشار نشريات تخصصى، تاسيس دوره‏هاى ويژه، و برگزارى سمينارها و كنفرانس‏ها، و... به يك رشته مستقل مبدل شود و با ديگر حوزه‏ها به داد و ستد معرفتى بپردازد.
از سوى ديگر بسيارى از فيلسوفان تحليلى بر اين اعتقادند كه مى‏بايد با آشنا ساختن خود با حيطه‏ها و قلمروهاى متنوعى كه در درون اين مكتب پديد آمده، هم از پيشرفتهايى كه در اين حوزه‏ها صورت پذيرفته بهره‏مند شوند، و هم توانايى تخصصى خود را در مورد مسايلى كه در اين قلمروها به چشم مى‏خورد به كار گيرند و از اين راه نور تازه‏اى به اين مسايل و مباحث‏بتابانند و احيانا امكان دستيابى به راه حلهاى مؤثرتر را فراهم سازند. به عنوان نمونه «كريپكى‏» ايده عوالم ممكن بديل  را از «تئوديسى لايب نيتز» اخذ كرد و آن را در حوزه معناشناسى منطق موجهات مورد استفاده قرارداد  ،و «والترستورف‏» از همين ايده در تكميل يك رهيافت تحليلى به فلسفه هنر بهره‏بردارى نمود  . فلاسفه‏اى كه در حوزه فلسفه رياضى بر روى نظريه احتمالات كار مى‏كردند، به اين نكته توجه كردند كه نظريه هايى كه مورد بحث قرار مى‏دهند نه تنها مى‏بايد در قلمرو امور تصادفى در علوم طبيعى و اجتماعى كاربرد داشته باشد بلكه  در عين حال بايد بتواند در قضاوتهاى جزايى كه در محاكم صورت مى‏پذيرد و در فلسفه حقوق از آنها بحث مى‏شود، به كار گرفته شود.
به اين ترتيب رشته واحدى كه حوزه‏هاى مختلف فلسفه تحليلى را به يكديگر پيوند مى‏دهد عمدة عبارت است از كاوش عقلى در خصوص دلايل در ترازهاى كلى فعاليتهاى عملى و نظرى. اين رشته در عين حال پيوند دهنده فعاليت‏هاى فيلسوفان تحليلى با فلاسفه گذشته است. يعنى مى‏توان نشان داد «افلاطون‏» و «ارسطو» و «اكويناس‏» و «هيوم‏» و «كانت‏» در تلاش يافتن راه حلهاى مدلل براى مسايل مربوط به عقلانيت‏بوده‏اند.
فلسفه تحليلى نظير هر پديده ديگرى در حال تطور و تغيير است و اين سير در راستاى دور شدن از نظريه‏اى است كه اين فلسفه را در قالب تحليلهاى زبانى محدود مى‏ساخت. اين تغيير را مى‏توان با تحولى كه در انديشه‏هاى علمى از زمان «بيكن‏» و «دكارت‏» تا اين زمان حاصل شده مقايسه كرد. در پرتو مسايل جديد، رهيافت فلاسفه تحليلى بسيار پخته‏تر و پيچيده‏تر شده است: آنان بخصوص از يك سو توجه بيشترى به انحاى مختلف معرفت علمى مبذول مى‏دارند و از سوى ديگر در مواجهه با مسايل عملى زندگى، بر خلاف گذشته توانايى تحليلى خود را صرفا در راستاى تحليل نظرى و انتزاعى اين گونه مسايل به كار نمى‏گيرند، بلكه مى‏كوشند تا در حين تحليل امور، جنبه‏هاى عملى و كاربردى آنها را نيز مد نظر قرار دهند.
تحول اخير سبب شده كه تا اندازه‏اى از شكاف و اختلاف موجود ميان فلسفه تحليلى و فلسفه اروپايى كاسته شود. به عنوان مثال در گذشته در حالى كه فيلسوفى مانند «سارتر» احيانا اين پرسش را مطرح مى‏كرد كه: "چرا در برابر امكاناتى كه در اشيا نهفته دچار غثيان مى‏شويم از دشوارى انتخاب به اضطراب مى‏افتيم؟" فيلسوف تحليلى مى‏كوشيد به اين پرسش پاسخ دهد كه "چگونه مى‏توان درباره عمل آدمى استدلال كرد؟" اما اين روند در سالهاى اخير دستخوش تحول شده است و فلاسفه تحليلى با نظر كردن در رهيافتها و مسايل فلاسفه غير تحليلى، امكانات موجود در فلسفه تحليلى را براى پاسخگويى به پرسشهاى مورد نظر اين قبيل فلاسفه نيز مورد استفاده قرار داده‏اند. ازدياد شمار نشريات تخصصى مربوط به حوزه مسايل عملى و كاربردى در حوزه فلسفه تحليلى و عرضه دروس و برگزارى كنگره‏ها و نشست‏هايى كه محتوا و مضمونشان ناظر به اين قبيل مسايل است، شاهدى بر صدق اين مدعاست. به اين ترتيب اكنون در حوزه گسترده فلسفه تحليلى در كنار مسايل متعارف مورد توجه اين فيلسوفان، مسايلى نظير مبارزه طبقاتى، مساله مرگ و تنهايى انسان در طبيعت، ساخت‏شكنى، ارتباط انسان با محيط زيست، و... نيز مورد بحث قرار مى‏گيرد.
با اين حال در اين جا نيز توجه به رويكرد خاص فلسفه تحليلى حايز اهميت است. فلسفه تحليلى با تاكيد بر بررسى نظام‏مند دلايل و استدلالات در حوزه‏هاى مختلف نوعى ساختار ذهنى را شكل مى‏بخشد كه در آن توجه شخص از كاربرد خشونت‏به كاربرد استدلال معطوف مى‏گردد. جلب نظر افراد به مسايل مربوط به عقلانيت اين نكته را به آنان مى‏آموزد كه شايستگى ديدگاه هر كس در قبال مسايل مختلف ناشى از عضويت وى در يك گروه يا حزب خاص، يا پيروى او از يك سنت‏يا نظام خاص نيست. شايستگى اين ديدگاه را مى‏توان با ملاكهاى عينى و عام مورد بررسى قرار داد. شخص، به اين ترتيب به نقش مؤثر و سازنده نقادى پى‏مى‏برد و در قبال جزم‏هاى فكرى خود و ديگران موضع روشن بينانه‏ترى اتخاذ مى‏كند. (هکر,86, ص 58)
فلسفه تحليلى به عنوان يك نهضت فرهنگى بر آموزه‏هايى نظير تسامح، تكثرگرايى، رفع منازعات از مجراى گفتگوهاى نقادانه با استفاده نكردن از خشونت، آزادى انديشه، و رشد و تعالى معنوى از رهگذر كسب معرفت، به كارگيرى دستورالعملهاى اخلاقى در تعامل با افراد و جوامع و... تاكيد مى‏ورزد .  (b,1966,p55 )
فلسفه تحلیلی درایران
اما نکته مهم این است که فلسفه تحلیلی در ایران به صورت دانشگاهی کمتر آموزش داده شده که این مشکل تنها به فلسفه تحلیلی مربوط نیست، فلسفه اروپای متصل جدید هم به دانشگاه‌های ما وارد نشده است. چیزی که ما در ایران به آن نیازمندیم پرداختن جدی به فلسفه جدید است، به همه طیف فلسفه جدید و یکی از گام‌های مهم برای اینکه پرداختن به فلسفه جدی شود حرفه‌ای شدن آن است و حرفه‌ای شدن فلسفه با غیرایدئولوژیک شدن آن ملازمه دارد. نه‌تنها فلسفه اسلامی ایدئولوژیک است، بلکه تلقی ما از فلسفه‌های جدید هم ایدئولوژیک است، چه تحلیلی و چه غیرتحلیلی. در این صورت است که حلقه‌ها و سنت‌ها و مسائل فلسفی واقعی پیدا می‌شود. به علت ارتباط نزدیک فلسفه تحلیلی با علم و اینکه حوزه‌های علمیه ما با علم تجربی جدید ارتباط نداشتند، اقبال زیادی به این فلسفه نشده است. عدم آشنایی با علم جدید و ارتباط وثیق آن با مباحثات فلسفی سبب شده بود برخی از کسانی که فلسفه اسلامی درس می‌دادند اصرار بورزند طبیعیات فلسفه اسلامی را هم به اندازه الهیاتش جلوه دهند و بگویند آنها هم درست است. نکته دیگری که در خصوص عدم توجه به فلسفه تحلیلی در حوزه‌ها باید مورد توجه قرار داد، آن است که آنچه به اسم فلسفه عرضه می‌شود احیانا در همه موارد فلسفه به معنی دقیق کلمه نیست. برای اینکه وقتی فیلسوف خواهی بود که عقل را بالاترین مرجع بدانید و دیگر بالای حرف عقل چیز دیگری قرار ندهید. در حالی که بسیاری از آنان که در قلمرو فلسفه اسلامی تلاش می‌کنند، از پیش یک خط قرمزهایی دارند و بعد عقل را برای توجیه برخی مسائل به کار می‌گیرند و به همین اعتبار هم بیشتر کارشان به متکلمان شبیه می‌شود تا فیلسوفان. نکته مهم دیگری که درمورد فلسفه تحلیلی باید مدنظر قرار گیرد آن است که این فلسفه همان‌طور که از تاریخ یکصدو‌اند ساله آن برمی‌آید با سرعت در حال تطور و تحول و پیشرفت است. به‌عنوان مثال آرای فرگه که زمانی انقلابی اساسی در منطق و معرفت‌شناسی پدید آورد، اکنون در پرتو تحولات بعدی - که البته به برکت همان اندیشه‌های اولیه امکان‌پذیر شدند - به شکل نقطه درخشان در یک کهکشان پرستاره درآمده است. از این رو در ترجمه آثاری که در حوزه فلسفه تحلیلی منتشر شده می‌باید در عین توجه به کلاسیک‌های این مکتب، به آثار جدید نیز توجه شود. اگر به این قبیل تولیدات تازه پرداخته نشود نظیر آن خواهد بود که در حوزه فیزیک، اندیشه‌های نیوتن (فی‌المثل) به فارسی برگردانده شود، اما به تحولات تازه در حوزه‌ها مثلا کوانتوم گرانشی توجهی نشود. البته در این حال باز هم مشکلات دشواری مطالب و ضرورت آشنایی عمیق با مباحث مطروحه رخ می‌نماید.(مقربی,88, ص 47)
خلاصه
اما درمورد فلسفه تحلیلی باید گفت نخستین فلاسفه تحلیلی کار خود را از مباحث زبانی شروع کردند. از همان ابتدا دو گرایش در فلسفه‌های تحلیلی زبانی قابل تشخیص است، یکی فلسفه تحلیلی زبان متعارف و یکی فلسفه تحلیلی زبان صوری. که اولی در حدود دهه 60 به پایان دوره رشد و شکوفایی خود رسید و فلسفه تحلیلی زبانی صوری نیز تقریبا در اواخر دهه 70 به پایان رسید و از دهه 80 به بعد دیگر فلسفه زبان به هیچ‌وجه شاخص فلسفه تحلیلی نیست. این فیلسوفان به تبع تحولات اخیر فعالیت خود را به حوزه‌های دیگر و به‌خصوص حوزه فلسفه ذهن معطوف کرده‌اند. فیلسوفان تحلیلی در جریان یک تطور تاریخی موضوعاتی را که هدف پژوهش‌های خود قرار می‌دهند متنوع‌تر کرده‌اند و ارتباط خود را با عالم تجربی و دیگر معرفت‌های مرتبه اول مستحکم‌تر کرده‌اند، اینان به مسائلی که در اروپای متصل وجود دارد توجه نشان می‌دهند و کوشش می‌کنند راه‌حل‌های مناسبی برای آنها بیابند، اما این کار را به مدد ابزار معرفتی قدرتمند و رشدمندی که طی یکصدو‌اند سال گذشته فراهم آورده‌اند به انجام می‌رسانند و تصور بر این است که تلاش‌های آنها در این جهت ناموفق نبوده است. یکی از امتیازات فلسفه تحلیلی این است که وقتی به‌عنوان یک محصول معرفتی بدان نظر می‌کنیم، سوای آن چیزهایی که در حوزه‌های علمی پیدا شده، می‌بینیم که تلاش فیلسوفان تحلیلی در چارچوبی که نامش علوم انسانی است و ابزار اصلی آن استدلال است، نه تجربه علمی، نتایج قابل توجهی از حیث بسط معرفت به بار آورده است. در حالی که در نحله‌های فلسفی دیگر در این حد توفیق نداشته‌اند.( G.H. von,1993.p22) در موارد بسیاری فلسفه تحلیلی نه‌تنها به رفع ابهام‌های معرفتی و حل مشکلات نظری کمک کرده که در موارد متعددی به رشد فرقه‌های علمی نیز مدد رسانده است. یک نمونه درخشان این امر کمک فیلسوفان زبان به ازدیاد دقت کاوش‌های نظری در قلمروهای زبان‌شناسی است. نمونه دیگر مشارکت فیلسوفان علم در ابهام‌زدایی از دشواری‌های نظری فیزیک بنیادی و کیهان‌شناسی است. مشارکت پرثمر فیلسوفان تحلیلی در تکمیل مدل‌هایی که برای ‌شناسایی ساختار و نحوه کارکرد ذهن و مغز آدمی ارائه می‌شود نیز از دستاوردهای چشمگیر این نحله فلسفی است. فیلسوفان تحلیلی همچنین در پیشرفت‌هایی که در قلمروهای ریاضیات و منطق طی یکصد سال اخیر به دست آمده سهم بسزایی داشته اند. به این ترتیب فیلسوفان تحلیلی در حوزه‌های مختلف درون این فلسفه موفق شده‌اند با بهره‌گیری از ابزارهای تحلیلی استدلالی کارآمد، به دقیق‌تر شدن فهم ما از جهان واقع کمک بکنند.
 
 
 
 
 
 
منابع:
1.بیان ،محمدرضا(1390)،دین ومعنای زندگی درفلسفه تحلیلی،قم،انتشارات دانشگاه ادیان ومذهب
2.شریعتمداری،علی (1389)،اصول وفلسفه تعلیم وتربیت،تهران،انتشارات امیرکبیر
3.شعاری نژاد،اکبر(1383)،فلسفه آموزش وپرورش،تهران،انتشارات امیرکبیر
4.معماری،کبری(1389)،نیم نگاهی به کتاب خاستگاه فلسفه تحلیلی کانت وفرگه،تهران،انتشارات کتاب ماه نو
5.غروی ،آمنه(1390)،مفاهیم صدق وکذب ازنظرویتگنشتاین،تهران،انتشارات غاشیه
6.حائری یزدی،مهدی(1385)، فلسفه تحليلي و نظريه شناخت در فلسفه اسلامي،تهران،انتشارات علم
7.راجر،جی .ای .آی(1384)،فلسفه تحلیلی وتاریخ فلسفه ،یاسرابراهیمی،تهران،انتشارات کتاب ماه نو
8.راسل،برتراند(1390)،تاریخ فلسفه غرب،نجف دریابندری،تهران،انتشارات آگه
9.هکر،پی ام اس(1386)،چیستی فلسفه تحلیلی،محمدرضامحسنی نیا،قم،انتشارات دانشگاه مفیدقم
10.ویتگنشتاین،لودویگ(1386)،رساله منطقی –فلسفی،شمس  الدین ادیب سلطانی،تهران،انتشارات امیرکبیر
11.مورتون ،ادم(1386)فلسفه درعمل،فریبرزمجیدی،تهران،انتشارات مازیار
12.مقربی،نواب،فلسفه معاصر،خردنامه ،شهریور88،ص 46-47
13.نوظهور،یوسف.ندرلو،بیت الله،تحلیلی نوازچیستی فلسفه تحلیلی،نشریه دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز،سال 53،شماره219 ،ص119-136
14.داوری اردکانی ،رضا،ویتگنشتاین متفکرزبان،نشریه دانشکده ادبیات تبریز،شماره 34،ص 145-155
15.توسلی ،طیبه ،فلسفه تحلیلی وتاثیرآن برفلسفه تعللیم وتربیت،فصلنامه اندیشه دینی،پاییز  85  ، ص1-31
16.کلباسی،حسین،نیک سیرت ،عبدالله،خاستگاه فلسفه تحلیلی به روایت مایکل دامت،فصلنامه معرفت فلسفی،سال 5،شماره 4،تابستان 87،ص 243-265
17.مرادی ،سمیه،درآمدی کوتاه برفلسفه تحلیلی،ماهنامه تخصصی حکمت ومعرفت،شماره 2،ص 11-12
18.بالدوین،توماس،فلسفه تحلیلی،سییدمحمدیوسف ثانی،کتاب ماه وادبیات فلسفه ،شماره 70،مرداد82،ص 30-35

منابع لاتین:
19.Follesdal,dagfinn(1990),analytic philosophy:what is it and why should one engage in it , Ratio Volume 9, Issue 3, pages 191–192
 
20.G.H. von Wright(1993 ), "Analytic philosophy: aHistorico-Critical Survey," in the tree of
knowledge andother essays, leiden: E.J. Brill pages 3–76
 
21.B.William & A.Monteiore(1966), British Analytic philosophy, Routledge & Kegan paul
   22.  Moritz Sclick(1979 ), "the Turming point in philosophy" , philosophical papers,     edited by H.Mulderand B.van de Velde - schlick, Reidel publishing Co., p .157
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
[1] . Analytic philosophy
[2] Cambridge
[3] Logical
[4] Oxford School
[5] .russell
[6] Friedrich Ludwig GottlobFrege
[7] Advard   moor
[8] Wittgenstein
[9] ديدگاههاى «ويتگنشتاين‏» در دوره دوم كاوشهاى فكرى خود كه به دنبال بازگشت وى به كيمبريج در 1929 آغاز شد، با ديدگاههاى دوره نخست‏خود و نيز ديدگاههاى غالب فلاسفه تحليلى در باره ماهيت كاوشهاى فلسفى تفاوتهاى بارزى دارد. همين نكته موجب شده كه برخى از فلاسفه تحليلى در اين خصوص كه آيا اساسا مى‏توان «ويتگنشتاين‏» متاخر را در زمره فلاسفه تحليلى به شمار آورد، ابراز ترديد كنند.